سلام دوستان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالتون خوبه امیدوارم که حالتون خوب باشه وهمیشه سر زنده باشین
از اینکه من نتونستم یکی یکی بیا و بهتون خبر بدم که آپ کردم معذرت میخواهم
اخه یه مشکل کوچیک برام پیش آمده
امیدوارم که منو به بزرگی خودتون ببخشین
(برام دعا کنید )![]()
ارزوی من ارزوی شماست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:6 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).

همين گناه تو بود؛ ايستاده پر زدنت
هراس داشت زمين از پرندهتر شدنت
به کوه میبرمت تا مگر چو ابراهيم
بيافرينمت از روی پارههای تنت
ولی چه فايده وقتی به سنت ديرين
غريبکش شدهای لای پرچم وطنت
به خاک می سپرم تا در آخرين لحظات
يواش دست نهد بر جراحت بدنت
شبانه آمدهاند و لباس دوختهاند
عروسهای جهان از سپيدی کفنت
که عطر خاطرههای تو را بيفشانند
اگر به رقص درآيند مثل پيرهنت
به عشوه بر لبشان نام توست؛ پاشو ببين
که يکصدا همه نی میزنند با دهنت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:3 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).
این روزا دوست دارم بزنم به کوچه های بیخیالی...
...قفس این دنیا برام خیلی تنگ شده...حتی تکیه دادن به دیوار اون هم دیگه دلم رو خوش نمی کنه...
احساس می کنم خیلی وقته خدا رهام کرده...و این رهایی رو دوست ندارم..
دعا کنید...تنها راهش شاید همین باشه...شاید گوشه ی چشمی نگاهی بندازه...
پ.ن : خیلی وقتا خیلی زیاد زودرنجم...می دونم خدا هیچ بنده ای رو رها نمی کنه...حتی بدتریناش رو...باید بیشتر ثابت قدم باشم...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:54 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).
دخترک چرخی می زنه...چشم هاش رو می بنده..
بابا تا حالا شده به کسی اعتماد کنی...بتونی تمام حرفات رو بهش بزنی...
دخترک از روی صندلی افکارش پا می شه روی صندلی مقابل می شینه...
بله دخترم...به خدا...
دخترک حدس میزد...
دوباره جاش رو عوض می کنه...آخه...بابا...خدا تلفنش مشغوله..جواب نمی ده...
صبح تا شب یه آدم خوش شانس نشسته پا تلفن خدا باهاش حرف میزنه...
خدا حتی به پشت خطی هم جواب نمی ده..یا اگر می ده من جزء آخرین پشت خطی هام که اصلا صدام بهش نمی رسه...
صندلی بابا...بازم خالیه...دخترک دیگه خسته شده...دیگه پا نمی شه جاش رو عوض کنه...
فقط بلند می گه...بابا تا حالا تصور کردی من چقدر احتیاج دارم تمام حرفام رو به تو بزنم...
ولی تو یا سر کاری...یا سر کامپیوتر..یا بیرون...یا در حال خدمت به مردم...
تا حالا فکر کردی وقتی تو که بنده ی خدایی و وقت کافی برای من نداری...
خدا چطور می خواد با این همه بنده ای که داره به من جواب بده...
بازم تو گوشش نجوا می کنه....
نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم...واسه همه یه هیزوم آماده شم...
وایسا دنیا ...وایسا دنیا ..من می خوام پیاده شم...
چقدر دلش می خواد پیاده شه...
این دنیا رو دوست نداره...
پ.ن : فقط یه داستانه...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:53 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).





با عرض سلام خدمت دوستان عزیز
امیدوارم که حالتون خوب باشه
میخواستم بگم که اگه قالب وبلاگم باعث اذیت
میشه یه عالمه شرمنده
چند روزی بهم فرصت بدین قالب رو عوض میکنم
خیلی دوستون دارم
امیدوارم که خوش بگذره به همتون![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:8 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).






بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهيِ شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم ميشوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهيِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا ميزد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مينوشتم دستهايم خسته بود
در شب بارانيات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش ميآراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابيات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:27 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).





برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست ...
برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...
برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست ...
برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد ...
برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است ...
برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی ...
برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی ...
برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تویی كه سـكوتـت سخت ترین شكنجه من است ....
برای تویی كه قلبت پـاك است ...
برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است ...
برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است ...
برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است ...
برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است ...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:18 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).






امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره مي بارد
در زمستان دشت کاغذها پنجه هايم جرقه ميکارد
شعر ديوانه ي تب آلودم شرمگين از شيار خواهش
پيکرش را دوباره ميسوزد عطش جاودان آتش ها
آري آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه نا پيداست
من به فرداي دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا هراسيدن شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جا مي ماند عطر خواب آور ياس است
آه بگذار گم شوم در تو کس نيابد دگر نشانه ي من
روح سوزان و آه مرطوب بوزد بر تن ترانه ي من
آه بگذار زين دريچه ي بازخفته بر بال گرم روياها
همره روزها سفر گيرم بگريزم ز مرز دنياها
داني از زندگي چه مي خواهم من تو باشم
زندگي گر هزارباره بود بار ديگر تو.....بار ديگرتو
آن چه در من نهفته دريايي است کي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفان کاش ياراي گفتنم باشد
بس که لبريزم از تو مي خواهم بروم در ميان صحراها
سر بسايم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج درياها
آري آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه نا پيداست
من به فرداي دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:57 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).






طعنه نزن به گریه هام تنها تو می مونی برام
تنها تومی شناسی منو ای پریزاد قصه ها م
تنها صدای پای تو, حرمت خونه منه
کاش که بدونی خواستنت,به قیمت خون منه
تو ساحت نگاه تو لحظه به لحظه جون میدم
می میرم و خاک تنو,به دست آسمون میدم
داد می زنم تو کوچه ها,زندگی سهم عاشقاست
گناه عشق پای خودم,هر چی که هست لطف خداست.
نمی دونی چقدر کمه فرصت پروانه شدن
شعله زدن به رسم شب,به لذت دیوونه شدن
من اون قلندر شبم,شعله نمی سوزونه تنم
قربونی وصال تو,پوست نجیب پیرهنم
طعنه نزن به گریه هام,اشکهای تازه تر می خوام
رسم و و فا نیست که منو,جا بزاری تو غصه هام
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:20 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).







بر پرده های در هم امیال سر کشم
نقش عجیب چهره یک ناشناس بود
نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق
پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود
یک شب نگاه خسته مردی بروی من
لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه
قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند
نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش
با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا
راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش
نالید عقل و گفت کجا می روی کجا
راهی دراز بود و دریغا میان راه
آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست
چون دیدگان خسته من خیره شد بر او
دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست
زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟
دستی بکشتزار دلم تخم درد ریخت
اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک
زنجیرش بپاست که نتوانمش گسیخت
شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود
از دیدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
کای مرد ناشناس بنوش این شراب را
آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست
لغزید گرد پیکر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گیسوان من
شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست
هر لحظه کام تشنه او بر لبان من
ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها
آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست
افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای
دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست
یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:38 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).






هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود نداردهرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري
اي کاش آسمان حرف کوير را درک مي کرد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک او مي کرد ! اي کاش واژه ي حقيقت آنقدر با دلها صميمي بود که براي بيانش نيازي به شهامت نبود ! اي کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاي قلب بعد از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد ! اي کاش پروانه عشق را در سوختن شمع مي ديد و او را باور مي کرد ! اي کاش با هم بودن معني عاطفه را درک مي کرد !!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:36 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).






وقتی که فکر کنی عشق برایت یک بار و فقط یک بار اتفاق می افته توی یه برهه از زمان . وقتی که به اون عشق به هر دلیلی نرسی ، به قول قدیمی ها می شه برات یه شکست عشقی ! و شاید تا مدت ها دِپ باشی به همین خاطر ! بعد ها که می گذره دو راه هست، یا اینکه به پای همون عشق بمونی و در حسرت همون عشق باشی ! یا اینکه فراموش کنی و قید همه چیز رو بزنی . توی اون زمان برای تصمیم گیری یکی از دو راه هیچ وقت فکرش رو هم نمی کنی شاید یه روزی ؛ باز هم دلت جایی خالی بشه و هری بریزه ! چشم هایت روزی باز هم به چشم هایی خیره بماند و ....
توی این مورد هم دو راه داری یا باز هم بیخیال بشی و قید هر چیزی رو بزنی یا خودت رو وارد یه زندگی جدید کنی !
اصن همه چیز دو راهیه !!! الان بعد از دو ساعت و اندی درس خوندن هم به این نتیجه رسیدم که این درس هم دو راه داره دیگه ! یا می افتم یا پاس می شم ! به همین سادگی بازی اول!
پ.ن: یکی از بچه های وبی تو تهران وقتی بار اول دیدمش و می خواست خودش رو معرفی کنه ؛ گفت من ...... هستم ،بدون هیچ شکست عشقی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:30 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).







کاش ميدانستي
که درون قلبم خانه اي داري تو ،که هميشه آنرا با شوق مي شويم
و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم
کاش ميدانستي
باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است
و گل غم به دلم وا شده است
کاش ميدانستي
که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو
کاش ميدانستي
که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال، زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي........
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:26 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).






♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
ღ♥ღ سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود
مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید .... که دوست دارم
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:20 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).

![]()
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد او و تقدیم به او ...
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:17 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).
![]()
![]()
دیگه من با تو غریبه نیستم
نفسات محرم دستای منه
میدونم که آشناتر شده ای
با هموم من که تو من داد میزنه
تو به می خونه نرو عزیز من
من برات قصه مستا رو میگم
مثل رقاصای معبدا میشم
سر عشق بت پرستا رو میگم
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
![]()
بغض پاییزی ابرم بغض یک غروب غمناک شاهد شکستن من قطره بارون رو خاک
غربت هر چه غروب غم هر چه ابر دنیاست کوله بار این غریبه جاده دربه ردی هاست
میون تنهای دنیا شده تنهایی نصیبم کاش که بودی و میدیدی اینجا بی تو چه غریبم
کاش میدونستی که بی تو مرگ تدریجی هستی یاد تو تنها رفیق توی هوشیاری و مستی
من هوای گریه کردن تو صدای گریه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرن هر نفس زخم کشنده تنها با گفتن اسمت رو لبام میشینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه است بعد از اون های های گریه ست جای هر آواز اینجا هر صدا صدای گریه ست
من هوای گریه کردن تو صدای گریه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم ![]()
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بی تو عمرم مثل آهنگ سکوت
توی لحظه های خالی میگذره
تو به می خونه نرو عزیز من
من تو دستای تو پیمونه میشم
با همه مستی و آشفتگیم
من برای تو یه می خونه میشم
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
دیگه من با تو غریبه نیستم
نفسات محرم دستای منه
میدونم که آشناتر شده ای
با هموم من که تو من داد میزنه
تو به می خونه نرو عزیز من
من برات قصه مستا رو میگم
مثل رقاصای معبدا میشم
سر عشق بت پرستا رو میگم
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:42 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
دمبدم حلقه این دام شود تنگتر و من
دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم
سر پرشور مرا نه شبی ای دوست بدامان
تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشکسته ام و طائر پربسته نگارا
عجبی نیست که اینگونه غم افزاست فغانم
نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی
پیر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم
سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را
یاد باد آنهمه آزادگی و تاب و توانم
آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم
گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی
نیمشب مست چو بر تخت خیالت بنشانم
که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست
آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم
بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا
تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم
مرغکان چمنی راست بهاریّ و خزانی
منکه در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم
گریه از مردم هشیار خلایق نپسندند
شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم
ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت
چه کنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم
آید آنروز عمادا که به بینم تو گوئی
شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم
![]()
از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟
در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم ترانه می خواند؟
در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن می کند؟
خوبا!
مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم، ببخش!
مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم، ببخش!
مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کردم و از تو دریغ داشتم، ببخش!
من می توانستم در یک بعدازظهر زیبا شاخه ای گل به تو هدیه دهم، اما پاییز اجازه نداد
من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد/
من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت.
بهترینا!
صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!
از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟
از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرس؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:48 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).

سوی رویا ها شکسته پرو بال
می روم اما همیشه تو خیال
من برای دیدنت در جست و جو
دزدکی در کوچهای گفت و گو
عشق را با من بخوان رویای من
نرم بنشین بر دلم زیبای من
ارزوی دیدنت اما محال!
چون سرابی موندنت اما محال
پوچه پوچه عشق تو ِِ بودن یه خواب
خواب شیرین و حریر اما بر اب

چون برگي پاييزي كه باد گاهي نوازشم مي كند سوار بر تكه ابري مي شوم سرشار از ارزوهاي محال گاهي
هم سوار بر امواج متلاطم درياي بي مهري بعضيها از صداي شكستنم ذوق مي كنند وصداي التماس دستانم را نمي شنوند.مرا انقدر خرد مي كنند كه از من مني باقي نمي ماند من محبت را از مردماني خواستم كه عشق را نمي شناسند.............
عشق ورزيدن را از كوير بياموز كه دريا بودنش را به افتاب بخشيد....................

برگ هاي پاييزي را مي بينم كه انها هم كم كم به خاطر دوري تو زرد مي شوند و مي ريزند.صداي بلبل ها ديگر شنيده نمي شوند.انها هم خاموش و بي صدا در گوشه اي كز كرده اند و در نبود تو نجواي غم سر داده اند.محتاطانه به دنبالت مي گردم تا شايد ردي از تو بيابم ولي در كمال ناباوري صداي خنده تو را با كبوتري ديگر مي شنوم پس دوباره پرستوي دلم را از اشيانه قلبت پرواز مي دهم.
يكي داشت و يكي نداشت!
اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم
يكي خواست و يكي نخواست!
اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بدون رو نخواست من بودم
يكي بود و يكي نبود!
اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم
يكي اورد و يكي نياورد!
اوني كه اورد تو بودي و اوني كه به هيچ كس ايمان نياورد من بودم
يكي برد و يكي نبرد!
اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:16 قبل از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).
برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را....
برای تو مینویسم ، برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای.
مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست
بخوان....
برای تو می نویسم که عاشقانه دفتر عشق را ورق میزنی و آنچه که برای دلها
مینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....
صفحات دفتر عشق را یکی یکی ورق بزن ، دفتری که صفحه به صفحه آن جای
قطره های اشک در آن پیداست...
این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا
میخوانند....
بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....
دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه
است ، برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند
و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...
دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان
نمیرسد اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...
بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام....
بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...
ببین عشق چه غوغایی در این دفتر عشق به پا کرده....
دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....
برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک!
برای تو مینویسم که عاشقترینی ، غمگینترینی و یا تنهاترینی!
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:59 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).

[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:56 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).

روی دیوار اتاقم ، تو یه قاب عکس چوبی
تو کنارمی هنوزم ، با یه دنیا عشق و خوبی
تو کنارمی هنوزم ، میون این همه دیوار
هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار
گل سرخ یادگاریت می گه که آهای دیوونه
اون دیگه بر نمی گرده ، چرا یادت نمی مونه
من که باورم نمیشه ، آخه هم بغض صمیمی
همه سهم من از تو ، بشه این عکس قدیمی
مگه می شه بر نگردی ، من که باورم نمی شه
وقتی که هنوز تو این قاب ، با منی مثله همیشه
هنوز این اتاق خالی ، این چراغ نیمه روشن
همه شاهدن که هیچ وقت ، تو نرفتی از دل من
کاش که این دنیای دلگیر ، قد قاب عکس ما بود
تا فقط ، تنها واسه من ، توی دنیای تو جا بود
شاید اون وقت تو نگاهم ، دیگه بارونی نمیموند
دل من تو عکس کهنه ، دیگه زندونی نمی موند
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:50 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).
قسمت نبود گاه و بی گاه ببینمت
تنها به قدر نیم نگاهی ببینمت
هر طور میل توست همان می شود عزیز
شاید خودت دوباره نخواهی ببینمت
تو پشت ابر هایی و حتی نخواستی
یک لحظه هم به هئیت ماهی ببینمت
تو قطره می شوی ، به دل خاک می روی
من می شوم کبوتر چاهی ببینمت
امشب خدا کند که تو از کوچه رد شوی
از لای پرده باز ، الهی ببینمت
امشب کنار پنجره مثل همیشه ام
حتی اگر خود تو نخواهی ببینمت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:41 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده هماغوش می کنی
گمراه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:35 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم...
اگر از یاد تو یادی نکنم ، می شکنم...
بر لب ساحل محصور وجود...
من در این کلبه ی تاریک وجود...
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم...
اگر از هجر تو آهی نکشم...
تک و تنها... به خدا می شکنم...می شکنم؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:16 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).

كاش مي شكفت غنچه ي مهرت به ديدارت
كاش جان من همچون دلم مي شد گرفتارت
كاش مي روفت رود اشكم از چشمه ي چشمم
غبار يادت،دل سنگت تا به درياي ديدارت
كاش تنگ تر مي گرفت دلم را به آغوش
تير زهر آلود عشق چشمان خمارت
كاش باحضور گرمت آتش عشقم زبانه مي كشيد
مي ربود سرماي كم لطفي را ز رخسارت
كاش آتش هجرانت رسم خموشي مي گرفت
با درياي وجودت با گيسوي آبشارت
كاش خزان بي تو بودن پايان مي گرفت
مي شكفت غنچه لبانت،در موسم روي بهارت
كاش اكسير عشق من بر روي بي مهرت مي فتاد
تا خورشيد زر شود ماه روي باوقارت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:13 بعد از ظهر توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-»پویا تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯).





